در جستجوی حضور...
سالم توکلی – پارسیان
وقتی یک روستا رفته رفته بزرگ می شود و بنا به موقعیت ویژه خود نام شهر بر آن می گذارند و شهر نیز در گذر زمان رو به توسعه می گذارد، بر نیازمندی هایش در سطوح مختلف افزوده می شود. ابتدا آن چه در نظر مردم و مسئولان شهر می گذرد این است که باید معابری تازه ساخته شود. برخی خانه ها تخریب گردد، تا خیابان هایی تازه برای عبور احداث شود و کوچه ها باید فراخ تر، آسفالت و چراغانی شود. انسان های شهری شده تنها در گذر فیزیکی نیست که به عبور می اندیشند. بلکه در ذهن نیز همواره در فکر عبور و پیشی گرفتن از هم هستند. خاصه از روزگاری که چشم ها به دنیای جدید باز شد، امکانات و ابزارهای مدرن با سرعتی روزافزون راه خود را به دنیای ساده ی ما گشودند و ما را سخت مشغول خود ساختند. هنوز با اولی مانوس نشده، دیگری و دیگری از راه می رسید. هر چه را آن دیگری داشت، ما نیز باید می داشتیم. ابتدا به نظر می آمد این ابزارها تنها موجب راحت جسم و جانند، اما بعد فهمیدیم که اسباب زحمت نیز هستند. این حرص و ولع تمام نشدنی برای عبور از هم یا به آن دیگری رسیدن، آرام و قرار را از انسان امروزی گرفته است. خصوصاً آن که این انسان تازه شهرنشین شده می بیند که دیگران چگونه می سازند، می دوند و می رانند و او نمی تواند، بنشیند و تماشاگری کند. که تماشاگری صرف، حرصش را بالا می آورد و درونش را می آشوبد. به گفته بزرگی: این انسان مدام می اندیشد که خوشبختی و آسایش، در آن جاست که او آن جا نیست، اما وقتی به آن جا رسید می بیند که علی آباد هم دهی نبوده است. بی قراری و ناآرامی ویژگی برجسته انسان شهری است.
انسان دیروز، انسان روستایی، این احساس را نداشت. زنان و دختران در هنگام نان پختن در پای تنورها، در هنگام گردآوری هیزم در دشت و دمن یا در راه آب آوردن از برکه ها با هم حشر و نشر داشتند قصه می گفتند و غزل می خواندند. مردان نیز نشسته در مجلسی هایی که دریچه هایی پایین دست داشت، با خود و با اهالی کوچه در گفت و شنود بودند، یا نشسته بر سکوی جلو درب حجره های کوچکشان حکایت می گفتند، خبر می آوردند و خبر می بردند، درب خانه هایشان بر روی هم گشوده بود در حضو هم بودن امری ساده و در دسترس بود، دیدارها به تعداد زیاد و به مدت طولانی در درازای شبانه روز اتفاق می افتاد. کسی در پی حضور، هم سخنی، ارتباط و تعامل نمی گشت. چیزی به نام تنهایی، فراموش شدگی، خلاءهای روحی و روانی محلی از اعراب نداشت.
این انسان اگر چه دستش تنگ بود، ندار بود، درد و سختی و بیماری جسمی به سراغش می آمد، اما احساس خلاء روحی نمی کرد که یار خوش سخن و آشنا همیشه در کنار بود. نه آن که در زندگی او غم نبود، غم می آمد، آن هم با حجمی زیاد، اما آن غم عمق نداشت، با ریزش بارانی یا گشایشی اندک در وضع معیشت رخت بر می بست و می رفت.
از آن زندگی، که سادگی و قناعت فصل مشترک مردمانش بود امروز دیگر چیزی باقی نمانده است. اگر هم در گوشه ای اثری از آن مانده آخرین نفس هایش را می کشد. اکنون آن گذشته برای ما تنها نوستالژی شیرینی است که گاهی با به یادآوردنش لبخندی حسرت بار بر لب می نشانیم. خاصه انسان هایی که از نظر فیزیکی نیز ساکن شهر گشته اند، بیش از دیگران در معرض سرعت، رقابت و مدرنیسم قرار گرفته اند. روستاها وقتی شهر شدند چهره مهر انگیز و صمیمی خود را چه در روابط انسانی و چه در نمای فیزیکی از دست دادند. اما به راستی این سرنوشت محتوم ماست. تردیدی نیست که امکان بازگشت به فضای گذشته و بازسازی آن نوستالژی دیگر فراهم نیست. اما می توان با تدبیر و اندیشه، از آن فضای خشن و زمخت شهری تا حدودی کاست. همان گونه که سنت را باید فهمید، تجدد را هم باید فهمید، باید به این دنیای جدید و فضای تازه با احساس مسئولیت قدم نهاد و در آن زندگی کرد. انسان شهری، هر چه مسئول تر، هر چه مدنی تر و هر چه اجتماعی تر، خلاءهای روحی و روانی اش کم تر است.
چه باید کرد تا شهر هم چنان واحد عناصر صمیمی و مهرانگیز باشد. مدیران و مسئولان شهرهای کوچک که تازه رو به توسعه و بزرگ شدن گذاشته اند، از این اقبال برخوردارند که از هم اکنون قدر لحظه ها را در این زمانه پر شتاب بدانند و شهر را به امان خود رها نکنند که تنها گذشته اش پاک شود و جز شلختگی، آشفتگی و بی هویتی چیزی بر جای نماند. مدیران و شوراهای شهر باید به این نکته مهم توجه داشته باشند که یک شهر همان قدر که نیازمند مسیرهایی برای عبور هست، نیازمند داشتن فضاهایی برای حضور هم می باشد. در معماری نوین شهری بر اهمیت فضاهای عمومی بسیار تاکید شده است. ذهن انسان شهری همواره در حال مراوده با شهر است. چشم اندازی باید باشد که او را آرامش دهد، فضایی را باید پیش پایش نهاد تا در آن قرار گیرد، با همشهری خود گفتگو و تعامل کند. مکان هایی که انسان ها میل به حضور در آن پیدا کنند. بی حضور ماشین، که حضور ماشین، ناامنی را با خود می آورد. این مکان ها باید در دسترس و نزدیک باشند. ایجاد پارک هایی با فضاهایی مناسب، فرهنگسراها که می تواند محل گرد آمدن گروه های مختلف جوانان، زنان، هنرمندان و دوستداران محیط زیست باشد، موزه ها، مسیرهای ویژه دوچرخه سواری، برپایی جشنواره ها، همایش ها و سمینارهای علمی و فرهنگی مثال هایی از این دست است. این ها همه هویت بخش اند. انسان ها را مدنی و مسئول بار می آورند. فرهنگ را پویا و زنده می گردانند، ابتکار، خلاقیت، و تولید ایجاد می کنند و در نهایت شادی بخش اند. نشاط و شادمانی واقعی حاصل تولید است. تولید چه در عرصه صنعت و چه در عرصه هنر فکر و اندیشه نشاط آور است. شاید یکي از عواملی که در گذشته با وجود کمبودها، نداری و فقر، انسان ها احساس نشاط درونی داشته اند، ناشی از زندگی تولیدی بوده است. انسان حاصل دسترنج خود را می خورده است. بر بوریایی که خود می بافته می نشسته است. در زیر سرپناهی که ابزارش برآمده از طبیعت پیرامون و ساخته دست خودش بوده، می خفته است. این ها به انسان دیروز احساس بودن و نشاط می داده است. این که امروزه می بینیم جوان، با تندترین ریتم های موسیقی می رقصد، اما عموما افسرده است، ناراضی است از یک جهت ناشی از یک زندگی صد در صد مصرفی است. این جوان در بنیاد هیچ ابزار، گروه، نهاد، انجمن، تشکل اجتماعی نقشی ندارد.
شهر نشینی کار آسانی است، کافی است هر کس جل و پلاس خود را از روستایی جمع کند و در شهری سکونت گزیند، اما شهروند شدن حاصل یک فرآیند است. آسان به دست نمی آید، ناشی از کار، برنامه، مدیریت مدبرانه ای مداوم است. بازیگران فعال می خواهد و با تماشاگری محض به دست نمی آید، شهروند مسئولیت شناس است، به حقوق خود آشناست و ارزش های مدنی دنیای جدید را ارج می نهد. وجود فضاهای عمومی در بافت شهری می تواند بستر این حضور و بازیگری فعال را فراهم سازد. برای آن که ساکنان شهر صاحب شخصیت شهروندی شویم، باید به حضور چه ایجاد فضاهای فیزیکی و چه حضور معنوی در عرصه تصمیم گیری و زیست اجتماعی بیش از این ها بها دهیم.
برچسب ها: