درد و دل با خدا
خداي خوبم سلام (شماره 3)
چقد سخته يكي رو خيلي دوست داشته باشي اما نتوني بهش بگي! خيلي سخته هيچ وقت نتوني حرف دلتو بهش بگي يا اگه بدونه بخنده و از كنارت ساده رد شه. بهش نگاه كني، به حرف دلش گوش كني تو شادي و غم هاش كنارش باشي؛ اما اون ندونه! چه سخته دلت براي كسي تنگ شه اما نتوني بگي دلتنگتم.
چه سخته دل بستن به يه مغرور متكبر و از خود راضي و چه سخته وابسته شدن به اين مغرور از خود راضي!
چه سخته اين مغرور حتي نگاهتم نكنه؛ حتي فكر نكنه تو به فكرشي؛ دوستش داري و به خاطر اون هر كاري مي كني.
اينا خيلي سخته.
چه سخته براي برگشتن و دوباره اومدن اون لحظه شماري كني ثانيه ها رو بشمري به خودت اميد بدي مي ياد.
چه سخته توي تيك و تاك زمان گم شي اما ازش خبري نشه اونقد منتظر بموني كه بگن وقتش تمومه.
اما اون برنگرده خيلي سخته خيلي سخت.
سخت اين كه اونو با كس ديگه اي ببيني. ببيني شيفته و ديونه كس ديگه اي شده. ببيني شادي ها شو با يكي ديگه قسمت مي كنه و موقع قصه هاش شايد ياد تو بيفته... يه زماني يكي بود شايد بتونه تو گرفتاري دستمو بگيره!
با عشق نگاش مي كني تحمل ديدن رنجشو نداري گره از كارش باز مي كني به اين اميد كه بمونه، هر چند مي دوني اون موندني نيست، اما دوستش داري گره از كارش باز مي كني. اون مي ره و تا دوباره گرهي تو كارش نيفته با ديگري خوشه و تو چشم انتظار برگشت، مي گي يه فرصت ديگه.
سال ها مي گذره و اين قصه تكرار مي شه؛ اون توي مشكلاتش به يادت مي افته و بعد يادش مي ره فقط توي سختي هاش، اما تو نااميد از برگشتن اون نمي شي.
اين قصه من بشره... كه تو رو دارم. تو هر روز با عشق صدام مي زني اما من غرق كسي ديگه اي هستم؛ نقش يكي ديگه تو لوح دلمه.
مامان بزرگ مي گه هر شب به آسمون دنيا مي ياي و مي پرسي: خواهنده ي هست كه من اجابتش كنم.
مامان جون ميگه: وقتي يه بنده گنهكار به درگاهت مياد نگاش نمي كني صدات ميزنه بازم نگاش نمي كني براي بار سوم رو به فرشته هات مي كني و ميگي: «يا ملائكتي قداستحييت ومن عبدي وليس لَه غيري فَقَد غَفَرت لَه»
آره من محبوب توام اما:
اما من بشر چشمم دنبال يكي ديگه است بدون تو اون معني نداره اما من چشمامو بستم.
با خودم مي گم هستي منه بدونش نمي تونم زندگي كنم اگه ازم دور بشه دلتنگش مي شم با اين كه مي دونم يه روز مي ذاره مي ره اما چشمامو مي بندم.
چشماي من بسته ي بسته است.
تا زمان رفتن و گم شدن ثانيه ها تا زمان بودن اون اصل رو فراموش مي كنم.
يادم مي ره كي بودم، چي بودم، كجا بودم، كجا مي رم.
اما تو دلت نمي ياد دلخوشي منو بگيري تا متوجت بشم. اگرم خيلي دوستم داشته باشي و دل خوشكنك زندگيمو بگيري تا برگردم تا آواره ي بيابون عذاب نشم، مواخذه ات مي كنم چرا چرا اونو از من گرفتي و...
و هزار تا جمله كفر آميز ديگه؛ كفر مي گم اما تو صبور تر از ايني كه منو مواخذه كني.
هميشه چشم انتظار برگشت مني. و با صداي مهربون و پر ابهتت ميگي: «اَ لَم ْيَانِ لِلَّذِينَ ءآمَنُوا اَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ» (سوره حديد آیه 16)
برچسب ها:
درد و دل با خدا دلتنگی اشک گریه