دلتنگی از جنس نقاشی (داستان واقعی)
اون روز غروب نرفتم خونه مامان بزرگ نمي دونم چرا، هميشه غروبا مي رفتم تا خونه ي عزيزجون با بچه هاي داييم بازي كنم؛ نشسته بودم كه صداي فرياد بابام بلند شد و پشت سر اون صداي هق هق مادرم. پدرم داشت مادرمو كتك مي زد بار اولم بود كه همچين صحنه اي رو مي ديدم باورم نمي شد من فقط 5 سالم بود نگاه كردم و با دو به طرف خونه ي عزيزجون دويدم تمام طول راه فقط گريه مي كردم.
وقتي رسيدم نمي تونستم حرف بزنم پدر بزرگم تا منو ديد فهميد كه يه اتفاقي افتاده اما من هيچي نگفتم يادم نيست كه چطوري برگشتم خونه ي خودمون فقط اين جمله بابا بزرگ هنوز خاطرم مونده پاشو وسايلاتو جمع كن دست ليلا رو بگير بريم خونه ي ما، ديگه نمي ذارم با اين مرد زندگي كني؛ بايد جدا بشين، بايد طلاق بگيري.
از اون غروب هميشه مي ترسيدم كه مادرم بره و من تنها بشم.
از اون غروب از پدرم و هر چي مرده متنفر شدم تنها همون روز نبود روزهاي ديگه مادرم كتك مي خورد. فحشو ناسزا مي شنيد و تحمل مي كرد. سكوتش عجيب بود پدر بزرگ هر چي اصرار كرد مامان به خاطر من و داداشم نرفت.
روزها مي گذشت پدرم آرومتر كه نمي شد هيچ بدترم مي شد.
من حالا دو برادر و يه خواهر داشتم. دنياي من محدود به روياهام بود؛ فقط رويا يه دختر خيال پرداز كه چون نمي تونست مشكلاتشو حل كنه به رويا و خيال پردازي پناه مي برد؛ هيچ دوستي نداشتم حتي اگه توي مدرسه سعي مي كردم با كسي دوست شم و مي شدم اگه بابام مي فهميد آشوب به پا مي كرد. اون به همه بدبين بود حتي رابطه ي من با بچه هاي دايي و عموم؛ حالا كه بزرگتر شده بودم كم و كم تر مي شد و محصور توي يه چهار ديواري كه اسمش خونه بود. دلم مي خواست پرواز كنم اما نمي شد من يه اسير بودم، رفتار بابام با پسرا خيلي بهتر بود اما برادراي من مثل بابام دست بزن داشتند. نمي دونم اما يه جورايي به قول مامانم اونا هرچي بزرگتر مي شدن بيشتر و بيشتر به اون شباهت پيدا مي كردند.
روزهاي من مي گذشت و من بزرگ و بزرگتر مي شدم، هميشه غروبا دلم مي گيره چشمامو كه مي بندم صداي ضجه ي مادرمو مي شنوم صداي فريادي كه توي گلو خفه ميشه تا به قول امروزيا آبروداري كنه...
منشاء تمام اين مشكلات و بدبختي ها عمه و مادربزرگم بودند. چند بار شنيده بودم كه عمه به بابا ميگه زنت نمي سازه! ايرادي نداره برو دنبال يكي ديگه... توي روستاي ما دو زنه بودن كلاس داشت! با اين كه پدرم تو خونه خودش زندگي مي كرد اما دخالت ديگران زندگي رو براي مادرم سخت كرده بود، اينا رو نمي گم كه از مادرم جانب داري كنم اما زندگي مادر من سرگذشت عروس و مادر شوهر و خواهر شوهره كه هنوز هم قصه ي غم انگيزيه، هر وقت پدرم از خونه ي فاميلش برمي گشت؛ مادرم بايد كتك مي خورد!!! هميشه مي ديدم تن كبود مادرم و صداي گريه ي خفته ي اون. دايي هام دخالت نمي كردند اگر چه مادرم ته تغاري بود اما اونا يه جوري مشكل مادرم رو مختص خودش مي دونستند؛ شايدم نمي دونستند چون پدرم حداقل جلو ديگران آروم بود.
مادرم سخت كار مي كرد هيچ وقت لبخند رو لباش نديدم هيچ وقت نديدم بگه چقد خوشبختيم، همه ي اون روزا مادرم بود و يه دنيا سختي يه دنيا رنج... نمي دونم چرا موند؛ شاید براي خوشبختي من و برادرام و خواهرم موند؛ اما اين كه چطور تحمل مي كرد برام معماست.
عكس مادرم رو زود بريدم، تحمل دعواهاي پدرم رو نداشتم. نمي تونستم امر و نهي اونو ببينم نمي تونستم گير دادن هاي الكي شو ببينم. من بريدم يه بسته قرص برداشتم و همه رو خوردم؛ وقتي به خودم اومدم دنيا پيش چشمام تاريك شد، مي خواستم به چيزي دست بگيرم تا به سمت نور برگردم اما نمي شد. يه لحظه خدا رو از ته دل صدا كردم... التماسش كردم... قيافه ي مهربون مادرم جلو چشمام جون گرفت و من با تمام وجود خدا رو صدا زدم. احساس كردم يكي دستامو گرفت و منو از تاريكي به طرف روشنايي برد! احساس كردم چقد خدا بهم نزديكه... مادرم منو برد درمانگاه سرم بهم داد؛ نه مادرم نه دكتر و نه هيچ كس ديگه نفهميد چه اتفاقي افتاد. وقتي مادرم رو اونقد پريشون مي ديدم از خودم بدم ميومد، از خودم متنفر مي شدم. چطور تونسته بودم اذيتش كنم؟ چطور تونسته بودم با غرور خودم اوني كه دنياش بودمو پس بزنم؟
از كاري كه كرده بودم پشيمون بودم اما به كسي حرفي نزدم تا يه مدت سرگيجه و حالت تهوع داشتم.
مادرم تنها حامي من بود. روزها كار مي كرد؛ كارهايي كه مردها هم حاضر به انجامش نبودند. اون به خاطر ما هر كاري مي كرد؛ يه جورايي الگوي ما بود هميشه مي گفت توكلت به خدا باشه درست ميشه. اما پدرم درست نمي شد. تو زندگيش از همه چي ايراد مي گرفت؛ از همه چي بد مي گفت. جلو مردم خوب بود با بچه هاي عموم خوب بود با خواهر زاده هاي خودش خوب بود اما به ما كه مي رسيد درست مي شد مثل برج زهر مار.
«تند و عصبي» اين ها چيزايي كه هنوز از پدرم توي ذهنمه، هيچ وقت لبخندشو روي خودم نديدم، هيچ وقت دست به صورتم نكشيد، هيچ وقت منو نبوسيد، آرزو داشتم يك بار بابام به من بگه دخترم! اما نگفت... آرزوي من اين بود كه سرمو روشونه هاش بذارم دستاشو توي دستام بگيرم اما هيچ وقت دستشو كه به من نداد هيچ، دستاي منو هم نگرفت. اجازه نداد يك بار بابا صداش بزنم! هميشه آقا بود، هيچ وقت خنده هاش براي من نبود هر روز غروب كه مي شد از خونه مي زدم بيرون، مي رفتم كنار رودخونه تا خونه نباشم. غروباي جمعه مخصوصا كه كتك خوردن مادرم يادم مياد با اين كه ده سال از اون روزا مي گذره؛ دلم ميگره و اشك مهمون چشمام ميشه. مي رفتم خونه مامانمو بغل مي كردم. بعضي شبا كنارش مي خوابيدم يا لباساشو برمي داشتم؛ و گرنه خوابم نمي برد. گاهي شبا كابوس مي ديدم و از خواب مي پريدم هميشه ترس داشتم كه اونو از من بگيرن. مادرم به خاطر كار زياد مريض شده بود و پدر مي ديد اما براش اهميتي نداشت، هميشه مي گفت: خانوادگي اين جوري بودند همه مريض.
مادرم هيچي نمي گفت سكوت.
سكوت اون ما دخترا رو هم ساكت بار آورده بود؛ توسري خور
تو تمام فاميل پدرم فقط يك نفر نسبت به بقيه مهربونتر و فهميده تر بود. بهم قران و اخلاق ياد مي داد. من پيش اون بود كه حافظو شناختم و چند تا حكايتي كه از گلستان از حفظ داشتو ازش ياد گرفتم عمو محمد بيشتر از همه مادرمو دوست داشت. پيرمرد مهربون و فهميده اي بود. درسش درس زندگي و اخلاق بود و هميشه به همسرش مي گفت فاطمه (مامانم) تو خونه علي حيف شد! دختر دسته گل مردم به چه روزي افتاده. اما پدر هيچ وقت خانمي مادرم و گل بودنشو نديد. اون صاحب يه باغ بود باغي كه با دستاي خودش تك تك نهالاشو كاشته بود. و حالا اونا ثمر داشتند؛ من عاشق بوي خوش باغش بودم. هر وقت پدرم خونه نبود مي رفتم باغش. روياهاي من توي اون باغ شكل مي گرفت؛ مثل قصه هاي عزيزجون اون جا براي من يه مكان سحر آميز و زيبا بود. گل هاي شبويي كه كاشته بودم گل مي داد. ياس و گل محمدي توي اون باغ عطري داشت كه هر رهگذري رو مجبور مي كرد چند دقيقه بايسته و با تمام وجود عطر اونا رو استشمام كنه.
به قول عمو محمد اين همه زيبايي گوشه اي از جمال حق بود يه گوشه اي خيلي كم. اما الان فكر مي كنم يه گوشه ي اونو هم نگرفته. وقتي از خدا مي گفت يه حالت عجيب تو چهره اش بود... وقتي مي گفتم چرا پدرم مادرمو مي زنه اون سكوت مي كرد...
وقتي بهم درس مي داد، وقتي سوالي مي پرسيدم؛ جواب مي داد، وجود خدا رو بهم نشون مي داد. بودنش و صبوريش نمي دونستم اما مي دونستم اون بايد بزرگ باشه. شب ها روي مهتابي مي خوابيديم. شب هاي تابستون به آسمون خيره مي شدم، گاهي شبا شهاب سنگي از آسمون ميفتاد، و من كه با قصه هاي عزيزجون بزرگ شده بودم براي خودم آرزو مي كردم! آرزوهايي كه ازش با كسي حرفي نمي زدم. آسمون خيلي برام جالب بود، درست مثل باغ عمو پر از ستاره هايي كه شبيه شكوفه ها مي درخشيدند. دنيايي كه متفاوت از دنياي ما آدم ها بود. گاهي ماه رو مي ديدم كه با غرور گوشه اي كز كرده بود و به من نگاه مي كرد؛ گاهي ستاره قطبي رو مي ديدم، گاهي هم خوشه پروين رو... و مادربزرگم همه اون ستاره ها رو مي شناخت، اسم تك تكشونو مي دونست و من هر شب كه اون ميومد خونه ي ما ازش می پرسيدم...
زندگي توي روستا جذابيت خاصي داشت. مخصوصا اگه كسي مي تونست از تمام زيبايي هاي خدا دادي روستا استفاده كنه. عزيزجون و عمو محمد معلم هاي خوبي بودند و من ازشون خيلي چيزا ياد گرفتم.
هر وقت پدرم باز شروع مي كرد به داد و بيداد كردن و اذيت مادرم... تو رويا غرق مي شدم؛ سرمشق تمام روياهام قصه هاي مادربزرگ بود. گاهي دلم نمي خواست از اون رويا فاصله بگيرم و هر چي بيشتر مي گذشت من بيشتر و بيشتر غرق ميشدم.
دبيرستان افت كردم تمام دنيام رويا بود توي بيداري رويا مي ديدم. اين تنها چيزي بود كه من براي مقابله با مشكلاتم پيدا كرده بودم. مهاجرت به شهر منو از همه چيز دور كرد و اين رويا پيوند من با دنياي پاك كودكي و نوجوانيم بود. دوست داشتم شب ها فكرمو پرواز بدم و به روستا برم به مهتابي و آسمون اون شهر كوچيك، به باغ زيباي عمو محمد و به قصه هاي عزيزجون...
توي شهر مادرم بي پناه تر شد. ديگه نمي تونست بره توي باغ هاي مردم و روي زمين هاي كشاورزي كار كنه... دعواهاي بابام ادامه داشت اما بازم كار مي كرد. كاراي زنونه خياطي چشم و گردن ازش مي گرفت. اما مي دوخت انگار داشت با دستاش تقدير و سرنوشت خودشو مي بافت! انگار داشت به زندگي خودش سوزن مي زد تا زندگي پاره شده و از هم گسستشو رفو كنه!
شهري كه بهش مهاجرت كرديم يه شهر كوچيك بود. اوايل افت كردم اما خدا تنهام نذاشت و من دوباره خودمو پيدا كردم. داداشام دانش آموزاي زرنگي بودند؛ خواهرم هم همين طور. فاصله ما از پدر بيشتر مي شد، برادرام آرومتر شده بودند. سال اولي كه اومديم شهر بابام كاري به مادر نداشت و نمي زدش.
سال دوم دبيرستان بودم كه يه دبير جديد برامون اومد و اون و تشويق هاش بهم انگيزه داد، سعي مي كردم از دنياي تخيل فاصله بگيرم و به واقعيت نزديك شم.
با تشويق هاي اون براي كنكور درس مي خوندم... گذشت و گذشت تا اين كه كنكورمو دادم. تمام اون روزا مادرم بيرون از خونه كار مي كرد. و من علاوه بر كاراي خونه درسم رو هم مي خوندم. بهترين خبري كه به مادرم دادم قبوليم بود. من دانشگاه قبول شده بودم... فكر مي كردم اگه دانشگاه قبول شم رنج هاي مادرم تموم ميشه. مي تونم كار كنم تا اون به آرامش برسه.
شادي مادرم توانشو دو چندان كرده بود اما مي ترسيد كه منه خام برم شهر! مي ترسيد دخترش تنهايي بره... لبخند مي زدم كه مامان نترس قول مي دم خوب درس بخونم؛ به خاطر تو و زهرا من با دست پر ميام قول ميدم...
قول من لبخند كمرنگ و محو رو لباش مي نشوند. پدرم بي تفاوت بود و من رفتم...
مدتي بعد پدرم به تحريك عمه هام نمي خواست بذاره من برم، كه مادرم سپر بلام شد. مي دونست چقد درس خوندنو دوست دارم... و من رفتم تا سرنوشتم رو خودم بنويسم...
شايد يكي از بهترين اتفاق هاي زندگيم توي دوران دانشجويي آشنايي با دختري بود؛ كه بقول معروف مثل خودم دهاتي بود. صفا وسادگي اون با اون لهجه ي زيباش كه هميشه با حرفاش سعي مي كرد يخ هاي حوصله منو باز كنه و بهم اميد بده. اونم مثل من مشكلات خودشو داشت. ما هنوزم با هم دوستيم و بدترين حادثه اون چند سال مرگ معلم مهربون و دوست داشتنيم بود. عمو محمد رفته بود... براي هميشه مرگ اون غم عالمو به دلم ريخت و من بزرگترين حاميم رو از دست دادم. كمك هاش و پشتيباني عاطفيش همه تموم شده بود... و من خيلي احساس تنهايي مي كردم تمام اون روزها رفتند...
الان چهارسال از روزي كه من قدم به دانشگاه گذاشتم مي گذره، پدرم اگر چه با ما زندگي مي كنه يا ما با اون، اما دور از ماست. خيلي دور... هيچ وقت صداي ما به اون نمي رسه. من ارشد قبول شدم و هم زمان با اون دارم تدريس ميكنم. مي خوام برگردم روستا و باغي كه عموم برام گذاشته رو دوباره سبزش كنم. يه كشاورز هميشه روح لطيفي داره و هيچ وقت ناپاكي درون اون رسوخ نمي كنه. منم نمي خوام روحم دستخوش ناپاكي شه؛ مي دونم در وجودم قدرتي هست كه مي تونم با اون دنياي خودم و اطرافيانمو تغيير بدم. و باور دارم خدا با منه و همين نزديكيه. مي خوام با دستام نهال عشق و معرفت رو تو زمين بكارم تا يه روز منم مثل عمو محمد معلم اخلاق براي جووناي آباديمون باشم... بدون هيچ غرور و تكبري. قصه ي زندگي من هر چند قصه ي تنهاييه اما من تنها نيستم. چون كسي دستاشو سايبون زندگيم كرد. كه هرگز لطفشو ازم دريغ نكرده. و من ايمان دارم كه وجودش آرام بخش دلهاست. توي سخت ترين روزهام كنارم حسش كردم. بيماري مادرم، تصادف داداشم، مرگ عمو و...
و مي دونم همه ي اين سختي ها يه امتحانه... مي خوام از اين امتحانم سربلند بيرون بيام. نمي دونم چه حكمتي در اين هست.
مادرم اگر چه پير و شكسته شده؛ اما هنوز به اميد پزشك شدن خواهرم چشماشو باز نگه داشته. اگر چه اون توي زندگي خوشي نديد اما دلخوشي اون اين كه من و خواهرم و برادرام سرتر از بقيه فاميل باشيم و بتونيم به خلق خدا خدمت كنيم. مادرم هر روز بيمارتر و رنجور تر مي شه و هر روز احساس مي كنم نور زندگي داره از چشماش رخت مي بنده... مي ترسم مي ترسم تنها پناهگاه امن زندگيم رو براي هميشه از دست بدم... اوني كه دستاي مهربونش بوي خدا رو ميده و سكوت سرشار از رازش مثل نيايش ماه رمضون پر از ابهته و عشق رو توي بند بند وجودش مي بينم.
برادرام دانشجو شدند و ما اگر چه پدر داشتيم و داريم ولی هرگز محبت پدري دست نوازشي بر سر و روي ما نكشيد. اين فاصله هر روز بيشتر مي شه. نمي دونم محبت پدري چه شكليه و چه رنگيه! اما همين كه هنوز سايه ش بالاي سرمون هست يه نعمته!!!
نمي دانم مترسك مزرعه ي زندگيم را كي باد برد؛ كه كلاغ ها ثمر مزرعه ام را نابود كردند... و نمي دانم كي دستانم از دستان پر عطوفت پدر جدا ماند؛ كه مهرباني نگاهش از من دور شد... نمي دانم آن روز كه گواش را در آب حل كردند و كاغذ تقدير مرا بر آب انداختند و برداشتند؛ طرح هاي تشويش و سرگرداني بر آن نقش زدند. ابر و باد زندگي من رنگ دلتنگي دارد... دلتنگي من براي پدر از اين جنس است. من دلتنگي نمي تراشم اما دلتنگ اويم... نمي دانم اما مي دانم كه پدر روزي برخواهد گشت! اما شايد آن روز دير باشد! بازگشت او نه رنج هاي مادر را و نه زخم هايش را التيام مي بخشد. اما منتظرم هر چند احساس مي كنم نسبت به او هيچ حسي ندارم اما وقتي نيست دلتنگش مي شوم. و دلتنگي نشاني از دوست داشتن است.
نویسنده: باران وفا
برچسب ها:
نقاشی دلتنگی دل شکسته بابا سختگیر و خشمگین داستان واقعی